گاهی دودها را نمیبینیم، اما در هوا جاریاند. در لابهلای نگاههای سرد، در سایهی آرزوهای سوخته، در نفسهایی که سنگینتر از همیشه شدهاند. هر پُک، هر دم، گامی به سوی فراموشی است. و هر لحظهای که در میان این دودها گم میشود، چیزی را از دست میدهد، سلامتی، امید، آینده.
این دود، تنها یک رد پای زودگذر نیست. درونش داستانهایی است که گفته نشدهاند، بغضهایی است که شکسته نشدهاند، فریادهایی است که میان سکوت محو شدهاند. و هر نفسی که همراه آن بالا میرود، گویی فریادی است که دیگر شنیده نمیشود.
اما همیشه راهی هست، همیشه فرصتی برای دیدن آنچه که در پسِ این دود پنهان شده است. کافیست لحظهای مکث کنیم، به چشمان کسانی که از میان این دود محو شدهاند نگاه کنیم، و ببینیم که هنوز هم میتوان راهی تازه پیدا کرد، هنوز هم میتوان فریادها را شنید پیش از آنکه خاموش شوند.
شاید وقت آن باشد که به جای آنکه در میان این سایهها گم شویم، به سمت روشنایی گام برداریم، پیش از آنکه فریادها، در میان دودها ناپدید شوند.
هر نفسی که با این دود همراه میشود، بخشی از سلامتی و توانایی را از انسان میگیرد. ابتدا شاید حس نشود، اما کمکم این دود نهتنها هوا، بلکه نگاهها، تصمیمها و مسیر زندگی را تیره و تن را دود میکند.