- نویسنده : مریم بالوی فیلی
- 10 ژوئن 2026
- کد خبر 41267
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
سایز متن /
به گزارش نودادامروز ، امروز پای درد دل همسری نشستم و حرف هایش را شنیدم که خیلی زود مسیر زندگی اش تغییر کرد از آرزوهایی گفت که همسرش برای آن ها داشت.
از گذشته ها می گفت از همسرش از سید حسن که اهل روستای بردی زرینآباد بود از همان روزهای اول مشخص بود که مردی صادق و با اصالت است بعدها در رامسر دوره دید و افسر مرزبانی شد و میدان خدمتش مرزهای بانه، دهلران و موسیان بود سال ها در مناطق مرزی ایستادگی کرد او سربازی وطن دوست و همسری فداکار بود.
اولین بار که تلفنی صحبت کردیم در صدایش آرامش خاصی بود وقتی هم که برای خواستگاری آمد صداقت و سادگی اش دلم را برد و در سال نود و پنج عقد کردیم زندگی ما با عشق آغاز شد.
دو سال بعد با آمدن نور چشممان نویان زندگی مان رنگ و بویی تازه گرفت حسن هر وقت خانه بود با نویان بازی می کرد برایمان وقت می گذاشت همین که با ما بود حس امنیت بیشتری می کردیم.
سیده مریم با کمی تامل که انگار زندگی اش را مرور می کرد گفت: حسن خیلی مسئولیت پذیر بود یاد یک خاطره افتادم که گفت یک بار در مرز در حال خدمت بوده که یکی خواست رشوه بدهد که از مرز رد شود حسن قبول نکرد همه چیز را گزارش داد بعدها فهمیدیم آن فرد خلافکار و مجرم سابقه داری بوده سید حسن همیشه راستگو و حق را می خواست و شرافتش را به هیچ قیمتی نمی فروخت.
همسر شهید ادامه داد: خدمت در مرز سخت بود مخصوصاً در پاسگاه مرزی بیات موسیان، گرما و سرما، دوری از خانواده و… اما او می ماند سختی ها را به جان می خرید وقتی بر می گشت خستگی اش با دیدن ما از تنش در می رفت دلتنگی اش را در کنار خانواده جبران می کرد.
سیده مریم در حالی که به قاب عکس شهید نگاه می کرد گفت: تا اینکه روز نهم اسفند 1404 رسید جنگ شروع شده بود و همه نگران بودیم روز بعد که خبر شهادت رهبر شهید و سرداران را شنیدیم مانند همه مردم ما هم داغدار شدیم حسن هم مانند همرزمانش در ماموریت بود.
همسر شهید با بغضی در گلویش ادامه داد: شب دوازدهم اسفند ماه آن شب حسن خیلی آرام بود و انگار با شب های دیگر فرق می کرد با نویان بازی کرد کنارمان دراز کشید انگشتر و ساعتش را که خودم برایش خریده بودم بالای سر نویان گذاشت و قبل از رفتن به محل خدمت نویان را بوسید و آخرین حرفش این بود که مراقب خودتان باشید بعد راهی مرز شد این همان حرفی است که حالا وقتی به یادم می آید دلم می شکند.
صبح روز بعد در 12 اسفند دو انفجار حدود ساعت 11 صبح و 1 ظهر در پاسگاه بیات رخ داد و از صبح دلشوره ای عجیب در دل داشتم البته از وقتی جنگ رمضان شروع شد دلهره های من بیشتر شده بود نگران حسن بودم و پس از انفجارها که رخ داد من بیشتر و بیشتر دل نگران حسن شدم همه می گفتند در بیات موسیان انفجار شده فقط دعا می کردم دلم هزار راه می رفت تا اینکه پس از چند ساعت خبرهای متعدد و پرس و جو و تماس های متعدد خبر شهادت حسن را به من دادند اینجا بود که همسر شهید بغش ترکید و ادامه داد:
مثل پتکی سنگین بر سرم فرود آمد و در یک آن تمام دنیایم فرو ریخت حسن و دو همرزمش پر کشیده بودند و من مانده بودم با بهتی که واژه ای برایش پیدا نمی شد با بغضی که گلویم را می سوزاند و با این سؤال سنگین که حالا چگونه باید به پسرم می گفتم پدرش دیگر به خانه بر نمی گردد.
همسر شهید گفت: اما حسن حتی در رفتنش هم پیام داشت پس از شهادتش دو خوابی که نویان و یکی از نزدیکان دیدند برایم تسلی بخش بود: یکی از نزدیکان تعریف کرد که در خواب دید شهید مردم را به راهپیمایی شبانه فرا می خواند و از آنها می خواست همراه تصویرش پرچم ایران را به دست بگیرند و با ندای (نصر من الله و فتح قریب) و شعار (مرگ بر آمریکای مردم فریب) برای عزت و سربلندی کشور به پا خیزند.
در همان روزها نویان هم خوابی دید که حسن به خانه آمده و با مهربانی و لبخند گفته بود من همیشه کنار شما هستم و هر وقت دلتنگ شدید به شما سر می زنم و به نویان گفته بود تو دیگر بزرگ شده ای و مرد خانه ای مراقب مامان باش سپس همراه نویان تا مرز رفته بودند و پیش از رفتن گفته بود پسرم تو برگرد و مراقب خودتان باشید من هنوز کارهای زیادی دارم و باید بروم اما دوباره می آیم و به تو و مامان سر می زنم.
نویان پدرش را در مرز جا گذاشت تا خودش بدون پدر برگردد چقدر برای یک کودک 7-8 ساله سخت است آن لحظه جدایی شاید این خواب آخرین لبخند سید حسن بود لبخندی که قرار بود نویان را تا سال ها آرام کند اما تقدیر ساعت های منتهی به انفجار در پاسگاه بیات موسیان را جور دیگری چید ۱۲ اسفند وقتی سید حسن در قامت یک مرزبان شریف وظیفه اش را به جان خرید نویان هم در خانه با نبودن پدرش اولین ترس بزرگ زندگی اش را تجربه کرد ترس نبودن تکیه گاهی که همیشه بود اما نویان ها بدانند تمام ایران پشتشان هستند و برای سلامتی و خوشحالی شان همه کاری می کنند این خواب ها برای همسر شهید و نزدیکانش هم تسلی بود و هم یادآور پیوندی که هنوز در دل شان زنده است.
آری صحبت های این همسر شهید یادآور این است که بیش از 47 سال کشور ما در طول تاریخ همواره بر شانه های مردم غیرتمند و نیروهای مسلح هوشیارش تکیه داشته است دشمنانی که با سودای براندازی یا تضعیف این خاک در خیال خام خود می پندارند با ترور، جنگ، تجاوز و ریختن خون فرزندان این سرزمین می توانند زانوی اقتدار ایران را به زمین برسانند سخت در اشتباهند آن ها کور خوانده اند چرا که شهادت هر گل باغ این وطن ریشه ی درخت مقاومت را عمیق تر در خاک می دواند.
در جریان جنگ رمضان استان ایلام همراه با سایر دیگر نقاط کشور سدی نفوذ ناپذیر در برابر متجاوزان شد و با تقدیم 72 شهید (۵۶ شهید بومی استان) دین خود را به انقلاب ادا کرد و دهلران نیز در روزهای آتش و گلوله پیشگام در تقدیم لاله ها برای اسلام و انقلاب بود.
در همین مسیر پر افتخار ایثار و مقاومت مردان بزرگی چون سید حسن حسینی در خطوط مقدم دفاع از امنیت و آرامش این مرز و بوم جان خود را در طبق اخلاص نهادند.
شایان ذکر است این گفت و گو با خانم سیده مریم موسوی همسر شهید سید حسن حسینی انجام شد.
این شهید در هفدهم مرداد ۱۳۷۱ در روستای بردی از توابع بخش زرینآباد شهرستان دهلران به دنیا آمد پس از پایان دوران متوسطه وارد نیروی انتظامی شد و دوره درجه داری را در رامسر گذراند سپس در هنگ مرزی بانه و بعدها در هنگ مرزی دهلران خدمت کرد و در نهایت در پاسگاه مرزی موسیان به عنوان نیروی اطلاعات عملیات گروهان مرزی دهلران مشغول به خدمت شد در سال ۱۳۹۵ ازدواج کرد و در سال ۱۳۹۷ فرزندش سید نویان به دنیا آمد او در ماموریت های مرزی با دقت و مسئولیت عمل می کرد و بارها در مقابله با قاچاق و تهدیدهای مرزی نقش آفرینی کرد و سرانجام در دوازدهم اسفند ۱۴۰۴ او و دو همرزمش در پاسگاه مرزی بیات منطقه موسیان هدف حمله ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایت کار قرار گرفت و به شهادت رسیدند پیکر مطهر او در گلزار شهدای سید ابراهیم بخش زرین آباد به خاک سپرده شد. یادش گرامی و راهش پایدار.
گزارش از مریم بالوی فیلی






